سرخط خبرها

رفته بوديم خيابون 17 شهريور. يكي از بچه‌ها هواخوري داشت و ظاهراً سرما خورده بود. توي مطب نشسته بوديم روبروي درب ورودي تزريقاتي. كه مرتب بعد از تزريق، سرسرنگ و سرنگ آلوده رو داخل سطل آشغال معمولي مي‌انداختند . مطب كه چه عرض كنم. بقالي سابق اون همشهري خدا بيامرز.

حالا شده مطب. نه استانداردي نه ويژگي خاصي و نه ... اتفاقاً فرزند يكي از بيماران احتياج به دستشويي داشت.

خانم ويزيتور با ناز فوق‌العاده‌اي فرمودند: مسجد چند صد متر بالاتره.

باباي بيمار گفت: ما عادت به نماز اول وقت داريم، گلاب به روتون بچه مشكل داره. خانم ويزيتور

جدي‌تر از قبل گفت: منظورم اينه كه بريد دستشويي مسجد تا تعطيل نشده.

باباي بيمار گفت: يعنيمطب شما دستشويي ... هنوز حرفش نصفه نيمه توي دهنش بود كه ويزيتور پريد وسط حرفش و با لحن توهين‌آميزي با لهجه‌ي غليظ نهاوندي گفت: په نه په، بستني‌ام ميم وتو.

مش صادق خيلي بهش برخورده بود. داشت با دلخوري به عيالش مي‌گفت: نمي‌دونم مجوز اين مطب‌ها رو كي صادر مي‌كنه؟ چرا كنترل نمي‌كنند؟ چرا نظارتي بر اين وضع نيست؟

راستي زباله‌هاي عفوني، سرنگ‌ها، سرسرنگ‌ها رو با زباله‌هاي معمولي كجا مي‌برند؟ در همين حين تزريقاتي مطب، پلاستيك زباله رو از توي سطل رنگ و رو رفته كشيد بيرون و در حالي‌كه غرغر مي‌كرد گفت: اين پسره نيومد زباله رو ببره. خودم مي‌ريزمش جدول و برداشت و يك‌جا در حالي‌كه پر بود از سرنگ و سرسرنگ و باند خون‌آلود و ...

ريختش توي جدول خيابون، جالب‌تر اين‌‌كه پلاستيك زباله رو خالي كرد براي استفاده‌ي مجدد ... و زباله‌هاي عفوني با آب جدول خيابون رفتند طرف باغات 17 شهريور.

دهان مش صادق از تعجب باز شده بود و عيال مربوطه كلمات آخر مش صادق را نفهميد كه چي گفت، چرا كه توي بهت و حيرت بودند!!!؟؟

نظرات (0)

امتیاز 0 از 5 از مجموع 0 رای
نظری برای این مطلب وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر توسط مهمان
امتیاز به مطلب:
0 کاراکتر
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location